درباره شهید قربانی که پرجمعیتترین محله مشهد به نام اوست
بین همه روزمرگیهای یک محله حاشیهای که اگر مشکلات بیشمارش امان بدهد و از یادآوری کمبودها بلوایی برپا نشود، صحبت از امیررضا که نامش بر محله حک شده، دلیل خوبی است که دقایقی اهالی را در یادها فرو ببرد. با اینکه ۲۸ سال از شهادتش میگذرد، خیلی از اهالی هنوز او را به یاد دارند که پسر آرامی بود، به بزرگترهای محله احترام میگذاشت و...
او پسر فعالی بود، هوای پدر و مادرش را داشت و هیچ وقت دوست نداشت فقط برای پول درآوردن کار کند؛ آبرومندبودن شغلش برایش خیلی مهم بود، اما مهمتر از همه اینکه او یک هممحلهای خوب بود. با وجود اینکه چند سالی است خانواده شهید، مکان زندگی خود را عوض کردهاند و چند سالی میشود که مرزبندیهای محلهای، آنها را در محلهای مستقل و در جوار محل زندگی قبلیشان قرار داده است، نام شهیدقربانی برای اهالی محله ناآشنا نیست.
محله شهیدقربانی مشهد سالهاست با نام او پیوندی دیرینه خورده است. او بهخاطر شخصیت آرام و احترام به دیگران از خود خاطره یک هممحلهای خوب را برجا گذاشته تا جایی که اگر کمی در خاطرات محله دقیق شویم، نام و یاد او هنوز در یادهاست.
اینها بیشتر شنیدههای ماست از صاحب نام محله شهیدقربانی در ناحیه ۳ منطقه ما، اما وقتی هنگام گشت و گذار در این محله، بهصورت اتفاقی پدر و مادر شهید را نیز میبینیم، بیشتر با او آشنا میشویم. پیرمردی کهنسال که کلاه بافتنی قهوهای بر سر دارد و هر روز ساعتها روی صندلی، مقابل بقالیاش مینشیند، پدر شهید است و هر روز در محله دیده میشود.
دوست دارم شغل آبرومندی داشته باشم
اسم امیررضا را که میآوریم، از روی حرکات لبهایمان خوب میفهمد و از جا بلند میشود، اما بعد از آن به زحمت با او گفتوگو میکنیم، چراکه گوشهایش خوب نمیشنود. از امیررضا خاطرات زیادی برای پدر و مادرش باقی مانده است؛ او وقتی درسش را تمام میکند، پدر از او میخواهد مثل دیگر جوانهای همسنوسالش سر کار برود. پدر در حالیکه سرش را تکان میدهد، لبخندی بر لبانش میآورد و میگوید: «بهش گفتم برو مثل بقیه همسنوسالانت کارگری کن و روزی دو قران بگیر بیاور خانه، اما او...»، اما امیررضا برای خودش دنیایی داشت که در آن مفیدبودن را به کارگربودن ترجیح میداد. او اعتقاد داشت باید از همه تواناییهایش استفاده کند و انسان مفیدی باشد.
مادرش اینها را تعریف میکند و بعد جواب امیررضا را که آن زمان به پدر داده بود، با افتخار تکرار میکند: امیررضا به پدرش گفت حاضرم پول بسیار کمی بگیرم، اما کاری کنم که فایدهای برای مردم داشته باشد. مادرش ادامه میدهد: او فکر جوانهای امروزی را داشت؛ حتی به آبرومند بودن شغلش حساس بود و همیشه وقتی با هم حرف میزدیم، میگفت: مادرجان، دوست دارم شغل آبرومندی داشته باشم.
عزیزدردانه مادر بود
همین میشود که امیررضا به عضویت جهادسازندگی درمیآید و فعالیتهایش را در این ارگان آغاز میکند. او که از همین ارگان برای سربازی به جبهه میرود، عزیزدردانه مادر هم بوده است؛ یعقوبی درحالیکه لبخندی بر لبانش ظاهر میشود، میگوید: مثل دو تا دوست بودیم، بیشتر شبها با هم حرف میزدیم. سکوت میکند و باز میگوید: وقت رفتنش هم مرا دلداری میداد.
حالا مادر بیقرار شده تا بیشتر در مورد امیررضا حرف بزند؛ از رویای دورهمبودنشان میگوید، از سفرههای ناهار که اگر غذا باقالی بود، امیررضا ناپدید میشد. میگوید: امیررضا همه غذاها را دوست داشت، اما از باقالی متنفر بود و من هیچوقت برایش این غذا را درست نمیکردم تا از سفره بلند نشود!
هرچند امیررضا را خیلی از هممحلهایهای جدید ندیدهاند و چندان شناختی از او ندارند، خاطرات او که گاهی توسط پدر و مادرش بیان میشود، حس یک هممحلهای خوب را که به بزرگترها سر میزد، به همه احترام میگذاشت و به همه برای داشتن یک شغل آبرومند سفارش میکرد، در محله ایجاد کرده است.
*این گزارش یکشنبه، ۱۲ شهریور ۹۱ در شماره ۱۹ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

